|
|
|
|
|
مرد نجوا کنان گفت : " اي خداوند و اي روح بزرگ ! با من حرف بزن " و چكاوكي با صداي قشنگي خواند ؛ اما مرد نشنيد ... .سپس مرد دوباره فرياد زد :"با من حرف بزن "و برقي در آسمان جهيد و صداي رعد در آسمان طنين افكند . اما مرد باز هم نشنيد ... مرد نگاهي به اطراف انداخت و گفت : "اي خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من ترا ببينم "و ستاره اي به روشني درخشيد ؛ اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :"پروردگارا به من معجزه اي نشان بده" و كودكي متولد شد و زندگي تازه اي آغاز شد . اما مرد متوجه نشد و با نا اميدي ناله كرد : "خدايا مرا به شكلي لمس كن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داري " و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روي زمين دراز كرد و مرد را لمس كرد ؛ اما مرد با حركت دست ، پروانه را دور كرد و قدم زنان رفت ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1384ساعت 17:26 توسط نسترن
|
|
||