تبليغاتX
نسترن
چه زیبا لحظه ای بود آنگاه که چشمانم را با رد نگاهت متبرک ساختی
 

بازی

سه ، دو ، یک ...

سوت داور

بازی شروع شد

دویدم ... دست و پا زدم ... غرق شدم

دل شکستم ... عاشق شدم ...

بی رحم شدم ... مهربان شدم ...

بچه بودم ... بزرگ شدم ... پیر شدم ...

بازی تمام شد ...

زندگی را باختم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 20:48  توسط نسترن  |