|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 10:42 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
او گفت : به لبه ي پرتگاه بياييد
آن ها گفتند : ما مي ترسيم او اصرار کرد و آن ها به لبه ي پرتگاه آمدند او هلشان داد آن ها پرواز کردند ... گيوم آپولي نر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 9:11 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه قرار باشه يه جمله بنويسي که خوشحالت کنه ، چي مي نويسي ؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1383ساعت 13:59 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
معلّم پاي تخته داد مي زد - صورتش از خشم گلگون بود ، دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود .
و آخر کلاسي ها - لواشک بين هم تقسيم ميکردند - يکي در گوشه اي ديگر - جوانان را ورق مي زد . معلم با خطي خوانا - به روي تخته اي کز ظلمت چو قلب ظالمان و چهره ي زندانيان ، تاريک و غمگين بود - تساوي جبري را نوشت : معلّم بانگ زد : بچّه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد ، که يک با يک برابر است اينجا . يکي از گوشه اي برخاست ( هميشه يک نفر بايد ز جا بر خيزد ) و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود ، باز يک با يک برابر بود ؟ سکوت بود و سئوالي سخت ... معلّم مات بر جا ماند ... و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود ، پس چه کسي ديوار چين را بنا مي کرد ؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود ، پس چه کسي در زير بار غم خم مي شد ؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود ، پس که در زير ضربت شلاق له مي شد ؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود ، پس نان و مال مفت خوران از کجا آماده مي شد ؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود .... معلّم ناله آسا گفت : بچّه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد : که يک با يک برابر نيست .. ...؟ خسرو گلسرخی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 19:48 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب که سقف بي ستاره اتاق بر سرم سنگيني مي کند،مانده ام که از چه بنويسم . از آن هايي که ديروز ...
با من بودند و امروز رفته اند، يا از تو که هميشه حرفاي مرا مي خواني ؟ از چه بنويسم ؟ از آسماني که در حال عبور است يا از دلي که سوت و کور است ؟ از زمين بنويسم يا از زمان يا از نگاهي مهربان ؟ از خاطراتي که با تو در باران خيس شدند يا از غزل هايي که هيچ وقت سروده نشد؟ از چه بنويسم ؟ از نامه هايي که هرگز به سويت نفرستادم يا از ترانه اي که هرگز برايت نخواندم . از چتري که هرگز زير آن نايستاديم يا از بدرودي که هرگز بر زبان نياوريم ؟ من عاشق خياباني هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنيم . من دلبسته درختي هستم که فرصت نشد آسمان را روي آن حک کنيم . من منتظر پنجره اي هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد . من ديوانه ي ساقه اي هستم که اولين بار در خواب سپيد تو روييد . اي عشق ناگزير ! اگر قرار باشد که بنويسم ، بايد در همه سطرهاي دفترم حضور داشته باشي . نفسهاي .تو مي تواند برگ برگ دفترم را از پاييز پاک کند. من بي قرار حرف هاي ناب توام ،حرف هايي که هزاران سال ديگر در يک بعد از ظهر آفتابي با من خواهي گفت . من از اولين روز آفرينش ،چشم به راه نگاه توام . کي مرا مي بيني ؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1383ساعت 20:9 توسط نسترن
|
|
||