|
|
|
|
|
خدايا ... دلم بي قرار هميشه است و دلتنگ . نه ساز و نه شعر نه آواز نه عشق ،هيچکدام
دلتنگي ام را مرهم نيست . از دوري توست که دل در سينه احساس تنگي مي کند . نور تو جلا دهنده قلب زنگار من است ،دوستت دارم . اگر گناه گرد ديگر گشتن ،سياهم کرده است ،چه باک؟ تو مهربان تر از آن که مرا به اين خاطر ،دوست نداشته باشي . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 دی1383ساعت 18:5 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
صبح با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار مي شوي . به سرعت وضو مي گيري و نماز
مي خواني .لباس هايت را مي پوشي و از خانه بيرون مي روي ،مدرسه ،دانشگاه، محل کار ... فرقي نمي کند ، بايد بروي . سر ظهر ساعت نهار که رسيد ،غذايت را مي خوري . نمي داني گرسنه ات شده يا نه ... و باز هم کار و تکرار و... شب مي شود . خسته اي . نماز مغرب و عشا را هم مي خواني و ... چشمانت را بسته اي . منتظري تا خواب سراغت بيايد . احساس مي کني چيزي کم داري . احساس مي کني کاري داشته اي و انجام نداده اي ،حرفي داشته اي و نگفته اي ... دلت تنگ است ،اما نمي داني براي چه ؟ پرده را کنار مي زني . آسمان شب دلت را مي لرزاند ماه در آسمان با هاله ي نوراني اش مثل فرشته اي نگاهت مي کند . به ياد فرشته هاي همرات مي افتي . فکر مي کني به روزي که گذرانده اي ، به کارهايي که انجام داده اي به نمازهايي که خوانده اي ... حالا مي داني دلت براي چه گرفته. حالا مي داني دلت براي اوتنگ شده است . چند وقت است که با او يک درد و دل حسابي نکرده اي؟ چند وقت است که «اياک نعبد»ات را از ته دلت نگفته اي؟ چند وقت است که تسبيح جا نمازت دست نخورده؟ چند وقت است يادت رفته که او همان خدايي است که همين نزديکي هاست و «لا اله الا هو»؟ به ياد حضرت زهرا مي افتي .آن روز که از دست دنيا دلتنگ بود و دستش از مال دنيا تنگ .با خودت فکر مي کني چند وقت است که تسبيحات حضرت زهرا (س) را فراموش کرده اي؟ دلت بيشتر مي گيرد آنقدر که احساس مي کني صورتت خيس است ،خيس ...خيس... احساس خوبي داري . ماه در آسمان شب نگاهت مي کند . با خودت فکر مي کني از فردا يادم مي ماند . به او هم قول مي دهي . چشمانت را مي بندي .اللّه اکبر ... الحمدللّه...سبحان اللّه... دستت را روي سينه ات مي گذاري و مي گويي :«اياک نستعين »و اين بار تنها و تنها از او ياري مي جويي.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 دی1383ساعت 23:15 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
شبيه خاطره هايم که مي شوي ، دلم براي بي کسي هايم مي گريد . انگار سرنوشت مرا با چشمان تو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 دی1383ساعت 19:56 توسط نسترن
|
|
||