|
|
|
|
![]() تا عشق آمد دردم آسان شد خدا را شکر مادر شدم او باره ی جان شد خدا را شکر شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من لبخند زد جانم غزلخوان شد خدا را شکر من باغبان تازه کاری بودم اما او یک غنچه زیبا و خندان شد خدا را شکر او آمد و باران رحمت با خودش آورد گلخانه ما هم گلستان شد خدا را شکر سنگ صبورم نور چشمم میوه قلبم شب را ورق زد ماه تابان شد خدا را شکر مادر شدن یک امتحان سخت و شیرین است دلوابسی هایم دو چندان شد خدا را شکر
نغمه مستشار نظامی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 14:53 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 21:15 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد امشب دلي كشيدم شبيه نيمه سيبي كه به خاطر لرزش دستانم در زير آواري از رنگ ها ناپديد ماند ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 19:58 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند تا فالی از قفس بدر آرد و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی تا شاه دانه ای به هدیه بگیرد پرواز ... قصه ای بس ابلهانه است از معبر قفس ! ( نصرت رحمانی ) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 19:13 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 19:46 توسط نسترن
|
|
||